تبليغاتX
تلخ ها و شیرین ها
پرنده ها چون نمی توانند بی گناهی خود را ثابت کنند، محکوم به حبس ابد پشت میله های قفس اند

If I want to be forgotten at the end

...Forget me now

If I want to be left at the end

...Leave me now

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:31  توسط خاموش | 
سلام

* این عنوانای اینجوری فقط نشانۀ کم آوردن این جانب، در یافتن اسم مناسب برای آپ می باشد. و هیچ معنا و مفهوم خاصی نمی دارد. 

** توی آپ قبلیم یادم رفت یه ماجرای بامزه رو تعریف کنم: وقتی رسیدم دانشگاه (همون پنج شنبه رو میگم) و تزم رو از استاد تحویل گرفم، رفتم توی آزمایشگاهی که یک سال و نیم اخیر، تمام زندگی من رو از ساعت ۶ صبح تا ۱۱ شب تشکیل داده بود. بچه ها رو دیدم... ورودی های جدید و دو سه تا هم قدیمی... اطلاعیۀ دفاع یکی از پسرامونو دیدم (فردا ساعت ۴ بعد از ظهر دفاع می کنه) و یادم افتاد که الان چقدر همه با هم دوستیم. انگار نه انگار که من یه عاااااااااااااااالمه از اونا بزرگترم و انگار نه انگار که روز اولی که دیدمشون مث یه خانوم خشن باهاشون برخورد کردم و کلی جدی بودم! الان شماره تلفنم رو همشون دارن و منم شمارۀ همشونو (فارغ از جنسیت و سنشون) دارم.

چقدر همشونو دوس دارم!

بعد یهو یه موجود قد دراز جلوم ظاهر شد و هردومون کلی ذوق از خودمون ول کردیم! سر پاتریک دیلانی پادمور!!! عجب واقعۀ فرخنده ای!

دقیقا ده روز بود همو ندیده بودیم.اونم ماها که دو تا خواهر و برادر صمیمی هستیم و همۀ دانشگاه می دونن چقدر خواهریم و داداش! کلی جوک سر همین ساختن برامون (دوستامون البته). همونیه که قرار بود براش برم خواستگاری (رفتم البته... ولی جواب هنوز معلوم نیس )

داداشم جیغ کشید:

- خانوم خامووووووووووووووووش! چقدر دلم براتون تنگ شده بود.

- سر پاتریـــــــــــــــــــــــک! چه عجب از بعد دفاعتون زیارتتون کردیم! منم دلم براتون تنگ شده بود!

در همین زمان... یه خاله قزی بداخلاق که توی دانشگاه داریم (اونم از بچه های ارشده. ) پرید تو اتاق و متهمانه بهمون توپید:

- چه معنی داره واسه هر دختر - پسری که از راه می رسن دلتون تنگ میشه؟

یکی از پسرامون (ورودی جدیده! ) بلافاصله وارد شد و با چهره ای کاملا جدی اظهار داشت:

- تحقیقات دانشمندان به این نتیجه رسیده که وقتی دو دختر و پسر جوان توی اتاقی تنها می مونن، نفر سوم که وارد میشه، ابلیسه.

و نوک انگشتش به سمت خاله قزی بود!

*** چقدر خنده توی جامعه مون کم شده. دقت کردین؟

**** امروز یه کاغذ بزرگ زده بودن روی دیوار نمایشگاه بسیج و روش بزرگ نوشته بودن: اغتشاشگر... بچه ها هم دونه دونه می اومدن و روش نظراتشون رو می نوشتن. ازش عکس گرفتم. اگه تونستید بخونیدش چیزای جالبی می بینید.

اینم عکس!

***** یه خبر خیلی پیش پا افتاده. به کسی نگیدش ها!

دوشنبه... ساعت هشت صبح... سالن اجتماعات دانشگاه ما... هرکی شیرینی می خواد تشریف بیاره.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:54  توسط خاموش | 
پنج شنبه صبح... تو رختخواب:

دیلی لینگ... دیلی لینگ...

گوشی رو بر می دارم و قبل از جواب دادن نگاهی به اسم تماس گیرنده میندازم: استاد جون!!!

از جا می پرم. سعی می کنم وقتی جواب میدم صدام خوابالو نباشه. استاد جون از اونور:

- خانوم خاموش کی میای تزت رو ازم بگیری؟

- همین الان راه می افتم استاد!

میرم و تزم رو می گیرم. استاد جونم انگار برای تعریف از کارم، باید مالیات بپردازه. به زور چار تا لغت ازدهنش می کشم بیرون که زیر لب میگه:

- خیلی عالیه، اولین تزی هست که می بینم هیچیش کپی پیست نیست و از  review های مناسب استفاده و ترجمه شده.

دارم از ذوق بال درمیارم که نمیذاره خیلی پررو بشم:

- شک دارم کار خودت باشه... ولی به هرحال مهم نیست. یادت باشه باید خوبِ خوب مطالعه کنیش که از گوشه گوشۀ اون میشه سوال درآورد.

میام خونه و اصلاحات رو شروع می کنم. اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... ساعت چهار صبح هنوزم همین جریان داره پیش میره. با این تفاوت که تراوین رو کم کردم!

جمعه، صبح و ظهر و شب و نصفه شب!

اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین...

شنبه صبح

خواب می مونم. ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه با هول و وحشت از خواب می پرم و به مدیر زنگ میزنم و به خاطر تاخیر عذرخواهی می کنم. آژانس می گیرم و با عجله میرم سر کار.

تایپ... دادن کلید کمد... نصب کردن دیتا پروژکتور... تایپ... دادن کلید کمد... نصب کردن دیتا پروژکتور... تایپ... دادن کلید کمد... نصب کردن دیتا پروژکتور... تایپ... دادن کلید کمد... نصب کردن دیتا پروژکتور... تایپ... دادن کلید کمد... نصب کردن دیتا پروژکتور... تایپ... دادن کلید کمد... نصب کردن دیتا پروژکتور... تایپ... دادن کلید کمد... نصب کردن دیتا پروژکتور... تایپ... دادن کلید کمد... نصب کردن دیتا پروژکتور... تایپ... دادن کلید کمد... نصب کردن دیتا پروژکتور... تایپ... دادن کلید کمد... نصب کردن دیتا پروژکتور...

ساعت دوازده و نیم وقت می کنم برم خونه و بازم پشت سیستم:

اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین... اصلاحات... تراوین...

ساعت سه و سی و پنج دیقه صبح بالاخره اصلاحات تموم میشه. به خودم تاکید می کنم که دیگه نباید خواب بمونم. و خواب نمی مونم. سر ساعت می دوئم میرم مدرسه و امروز همش جشنه!

زنگ می زنم به داور. باید قرار بذارم تز رو ببرم بدم دستش ولی میگه بعد از ظهرها رو نمی تونه بیاد و من بهش میگم: مشکلی نیست استاد. فردا صبح براتون میارمش.

دارم با خودم فکر می کنم که چه خوب. می تونم یه شب دیگه روی تز کار کنم و اونجوریش کنم که دلم می خواد ولی داور با عجله میگه:

- امروز تا ساعت هفت هستم دانشگاه!

معلوم میشه که مشتاقه تزم رو زودتر ببرم پیشش. نمی خوام از تزم تعریف کنم. ولی این مبحث نه تنها توی دانشگاهمون، نه فقط توی کل ایران... بلکه تا جایی که خبر دارم توی جهان هم تک هست و کسی درموردش تحقیقی انجام نمیده. میشه گفت بعد از سال ها، من و استادم برای اولین بار بهش علاقه مندی نشون دادیم. همچین تحفه ای نیست. ولی تحقیقیه که سالهاست درموردش مطلب جدیدی نوشته نشده.

می تونه یه کورسویی باشه برای کسانی که ممکنه بهش علاقمند بشن.

امروز بعد از اینکه تز رو به داور تحویل دادم، وقت کردم بازم برای خودم فیلسوف بشم!

چی توی زندگی برام از همه چی مهم تره؟

مامان و بابا و خواهر و برادرا و خواهرزاده ها و برادرزاده ها جای خودشونو دارن. منظورم یه چیز کاملا شخصی هست. یعنی چی برام مهمه؟

تموم کردن تز و دفاع ازش؟ دکترا شرکت کردن؟ مزدوجیدن؟ مزدوجوندن خواهرزاده ها و برادرزاده ها؟ دوستای توی نت؟ دوستای بیرون نت؟ جادوگران؟ زندگی خوب؟ تراوین؟ ایرپابلیک؟ لپتاپم؟...

چی؟

من فقط به یه چیز فکر می کنم. چیزی که تمام اینا رو دربر می گیره و درعین حال، تمامشون رو دور می ریزه. چیزی که وقتی باشه، از تمام اینایی که گفتم، لذت می بریم و اگه نباشه... این چیزا هزار برابرم باشن برامون بی ارزش میشن.

اونم چیزی نیست به جز آرامش فکری.

نمی خوام شعار بدم. واقعا این چیزیه که اگه باشه خوشبختم و اگه نباشه... هیچی نیستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:27  توسط خاموش | 
وقتی که انسان ها جز نوک دماغ خود، چیز دیگری نمی بینند!

[این یه جملۀ فلسفی و کاملا معصومانه هست که بسکه من گولاخم (!!!) از خودم ول کردم! ]

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:31  توسط خاموش | 
امروز استاد درمورد نمایندۀ تهران، داور و تعیین وقت دفاع حرف میزد!!!

خداجونم! یعنی میشه؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:26  توسط خاموش | 
سلام

آپ دو تا قبلیم، فقط نشونۀ خستگی مفرط بود. و اینکه: بابا! حرف دارم، ولی حس ندارم. پس نمی تونم بگم. درنتیجه همونجور شد که شد و دیدین.

آپ قبلیمم خصوصی کردم چون از اون مطلباست که آدم تو دفتر خاطراتش می نویسه و فقط مال دل خودشه و مصرف خارجی نداره. رمزشم برای هیچ کسی نذاشتم. لطفا دلخور نشین و نگین به کسی اعتماد ندارم و اینا!

اگرم بگین، از طرف من یکی بزنین تو سر خودتون تا حالتون جا بیاد! دهه! بچه صد بار گفتم به دل نگیر و ناراحت نشو. چرا حرف حساب حالیت نیست تو؟

امروز تو مدرسه برامون مراسم گرفتن به مناسبت روز دختر و هفتۀ کرامت.  و به ما خانومای همکار (که مجلدیم!) سجاده دادن و به دختر خانومای دانش آموز جانماز سفید که دورش و روش گلدوزی شده بود. مال اونا قشنگ تر بود. از اونام می خواستم ولی ندادن بهمون.

باید فردا پس فردا یواشکی برم مخ خانوم مدیرمون  رو بزنم و از اون جانمازا ازش بگیرم.

دیروز یک ساعت زودتر از مدرسه رفته بودم (واسه دیدن استاد جون) درنتیجه امروز یک ساعت اضافه موندم و Data Projection ها رو (که مهندسامون وصل کرده بودن) چک کردم و فردا هم دو سه تا از کامپیوترها رو دچار تعویض ویندوز می کنم تا همه چی برای شنبه آماده باشه.

وقتی گفتم (مهندسامون) منظورم این نیست که ما مهندس هم داریم تو مدرسه!!! (حالا خودم به کنار ) منظورم اون مهندس هائیه که از شرکتشون دیتا پروجکشن خریده بودیم! قراره دو تا دیگه هم ازشون بخریم. یکی از اینایی هم که وصل کردن سرویس لازم داره چون با کامپیوتر ارتباط برقرار نمی کنه. از شنبه میان سراغش!

امروز وقتی یک ساعت دیرتر داشتم برمی گشتم خونه، درست سر میدون مدرسه برای اولین بار توی عمرم گشت ثامن رو زیارت کردم! همون گشت ارشاد خودتون!!!

بیخود صابون به دلتون نزنین! منو نگرفتن.  یه دختره رو گرفته بودن (که اونقدرام لباسش ناجور نبود) و یه پسره هم تو ماشینشون بود (که قیافش خیلی ناجور بود. ) گمونم دوس پسر این دختره بود.  ولی خودمونیم ها... این دخترا عجب بی سلیقه ان! لااقل اگه قراره آبروشون بره، به خاطر یه نفر بره که ارزششو داشته باشه. طرف لنگۀ این جوات (!) ها و الوات بود. اصلا به دردسرش نمی ارزید.

بگذریم که کلا کار بیخودیه (از نظر من) چون جز وقت گذرونی چیز دیگه ای نیست. آدم می تونه برای وقت گذرونی با دوستاش بره پارکی، سینمایی، کتابخونه ای (چه بچه مثبتم من!  قربون خودم برم. ) هر جایی که یه کم دلش وا شه! راه می افته با دوس پسرش (که از قضا خیلیم بی ریخته) خیابونا رو گز می کنه که چی؟ لااقل یه کافی شاپی میرفتن که گیر ندن بهشون!

البته این نسخه رو واسه کسایی می پیچم که خونواده هاشون با اینجور معاشرت ها مشکل ندارن. اگه یه کسی با خونوادۀ خودش در این موردها مشکل داره، اول باید عرضه به خرج بده و مشکلش رو با خونوادش حل کنه بعد بره سراغ این کارا. چون اگه مشکلش با خونوادش حل شده باشه و دست برقضا گیر یه آدم نالوطی بیفته، خونواده ازش حمایت می کنن و پشتشو خالی نمی کنن.

ای بابا! چه مطلبی گذاشتم. گمونم یه بحث جانانه می تونیم سر همین مسئله داشته باشیم.

فعلا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:48  توسط خاموش | 
وقتی میگم خصوصیه... خوب خصوصیه!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:46  توسط خاموش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:39  توسط خاموش | 
سلام

امروز بالاخره استاد عزیزم راضی شدن که پایان نامۀ منو مطالعه کنن. هفتۀ پیش که نوشته بودمش  می دونستم میلیاردها اشکال داره، ازش پرینت گرفته بودم و فنریش کرده بودم که بدم به استاد و ایشون مقادیری ایراد بگیرن. ایشونم فرمودن:

- اینو که نمی خوام. شما باید متنی به من بدید که وقتی خوندم، بدمش دست داور.

و این یعنی یه متن بدون اشکال!!!

درنتیجه تمام این هفتۀ گذشته مشغول بودم. دو روز کامل نشستم و تز خودم رو از اول تا آخر خوندم تا هرچی غلط تایپی و املایی بود پیدا کردم. شکر خدا غلط املایی ندشتم. از غلط املایی متنفرم خوب... ولی تا دلتون بخواد غلط تایپی داشتم. یه خورده هم ترجمه هام مشکل داشت که تا جایی که سوادم می کشید رفعشون کردم.

یه ویرایش کامل!

موند ایرادات علمیش. درمورد اندازه گیری انرژی فعالسازی مشکل داشتم که استاد کمی برام توضیح داده بودن. چند تا جدول و نمودار هم مونده بود که رسم نکرده بودم. در آخر هم، مکانیسم شش واکنشی که داشتم رو، ننوشته بودم که باید تعیین می کردمشون.

تمام اعداد، جداول، نمودارها ومحاسبات رو اصلاح کردم. کمی متن نوشته شدۀ من کمبود داشت که بازم یکی دو تا قسمت یه کتاب رو ترجمه کردم و به متن افزودم! (چه فعلی! آدم یاد دستور آشپزی می افته! ) خلاصه... موند مکانیسم ها! یه طرح کلی نوشتم برای همۀ واکنش ها ولی نمی تونستم تشخیص بدم کدوم به کدومه.

امروز طرح کلی خودمو بردم به استاد نشون بدم (اول صبح) که ایشون یه راهنمایی کوچیک بکنن و من تا ظهر تمومش کنم، پرینت بگیرم و یه پایان نامۀ بدون اشکال رو به استاد تحویل بدم. اما طبق معمول تیرم به سنگ خورد. ایشون امروز به شدت درگیر و مشغول بودن. گفتن همون نوشتۀ پرایراد خودم رو بهشون بدم تا داده های منو داشته باشن و یه مطالعه ای بکنن و بهم تلفنی بگن که چه جوری بنویسم.

اینه که امشب... بعد از مدتها... اولین شبی هست که بدون حضور پایان نامۀ خودم و فکر کردن بهش اومدم نت. یه جورایی مث مادری می مونم که بچۀ شیطونش رو سپرده به یه پرستار قابل اعتماد و می تونه بعد از مدتها خستگی، یه نفس راحت بکشه. ولی همون مادر همونقدر که داره نفس راحت می کشه، با اینکه به پرستار اعتماد داره ولی نمی تونه بچه شو به طور کامل فراموش کنه.

من الان همین حسو نسبت به پایان نامۀ خودم دارم.

ای خدا... آرامش چقدر خوبه. ممنونتم خدا جون...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:16  توسط خاموش | 
* ارغوان خدا لعنتت نکنه. من آدرس وبلاگت یادم رفته.

* مهران خدا بگم چیکارت کنه! چرا اصن پیدات نیس بچه؟

* سارا شرمندتم که هیچ عروسیتو تبریک نگفتم! به خدا سرم خیلی شلوغه.  تو عروسی کردی ولی من دفاع نکردم.

* بقیۀ رفقا: چوخ مخلصیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:29  توسط خاموش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زندگی کی تموم میشه؟... هروقت که لازم باشه

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آرشیو موضوعی
شعر
حرف دل
همینجور الکی
جدی می شویم
من بازیگوشم؟
خنده دارها
علمیه
پیوندها
تالارهای گفتمان ویزارد
اللهم عجل لولیک الفرج
کشکول
پرستوی مهاجر
هرج و مرج در سیناپس ها
نور در تاریکی
کمی برای خودم... کمی برای تو
جیــــــــــــــــــــــــــــــغ
یک موجود زنده
بوف کور
آلونک این جغدک
تک درخت
قصه های مشکوک برای بچه های ریش دار
از هر دری سخنی
بچگیا
گل رزی که از لجنزار رویید
اندیشه
هرکسی نغمۀ خود خواند و از صحنه رود
آدامس خرسی
کافیه
دخترای سوم ریاضی
همه نخوانند
یه رپر
عطر مرگ
نیلوفرنامه
روح سرگردانی در کتابخانه
مشق تنهایی
داداش ِ بهاری ِ من
آلونک الیاس
یه کلبه سیاه
مقبره بارانی من
بچگیا (ورژن جدید)
گیلدروی لاکهارت
انجمن مترجمان جوان
گذر لحظه ها
خوابگرد
تک درخت
بچگیا... آخرین ورژن
به نام حضرت دوست
طپش پنجره ها
وبلاگ تخصصی آموزشی آیم ایران
حرف دل یه شیطونک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM